ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..!

مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت .

اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد

 

زندگي دفتري از خاطرهاست … يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک … يک نفر همدم خوشبختي

هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد… ما همه همسفريم

 

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما

اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

 


زندگي شهد گل است

ميخوردش زنبور زمان

آنچه مي ماند از آن

عسل خاطره هاست…

 


آدمک آخر دنياست بخند

آدمک مرگ همينجاست بخند

دست خطي که تو را عاشق کرد

شوخي کاغذي ماست بخند

آدمک خر نشوي گريه کني

آن خدايي که بزرگش خواندي

بخدا مثل تو تنهاست بخند…

 

نشنو از ني ني حصيري بينواست

 

بشنو از دل دل حريم کبرياست

ني بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ي دلبر شود…

 

 

سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید

رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با

طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

 

همیشه دوست داشتم ابر باشم

چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره

جلوی همه گریه کنه

 

 

گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد و دل زدستانم ربود.

تا به خود باز آمدم او رفته بود.

دل زدستش روی خاک افتاده بود.

جای پایش روی دل جا مانده بود

 


بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند

همیشه راز خوشبختی نیست

 

 

خدایا خونمون بوی بهشت میده... هنوز قالی خونمون بوی بهشت میده آخه مامان صبح تا شب

روی این قالی راه میره.... خدایا منو هیچوقت از بهشتم دور نکن ...... آمــیــــــــــــــن

 


گفت: بنویس. گفتم با چه بنویسم قلم ندارم؟ گفت : با استخوانت بنویس. گفتم مرکب ندارم با چه بنویسم ؟گفت : با

خونت بنویس. گفتم : ورق ندارم بر روی چه بنویسم؟ گفت : بر روی قلبت بنویس. گفتم چه بنویسم؟

 گفت :بنویس دوستت دارم.

 

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

عاشقی مقدورهر عیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

 


نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمی زنم ..... چون می دانم هیچ گاه

حرف هایم را نمی فهمی نگاهت نمی کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی صدایت نمی زنم ..... زیرا

اشک های من برای تو بی فایده است فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

 


ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم..

آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو

توی قلب منی

 


سر هر قبرئ صلیبئ میگذارند تا نشانگر آن قبر باشد منهم بر گردنت صلیبئ مئ آویزم تا همه بدانند که

گورستان عشق من قلب توست

 

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دیگری

 

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

 

دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست

روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید .